MOSIU

MOSIU

وبلاگی ساده ولی پرمحتوا
MOSIU

MOSIU

وبلاگی ساده ولی پرمحتوا

لغت نامه ی رندانه

آدامس : تنها چیزی که توی دهان خانم ها بند می شود

احمق: کسی که دختر همسایه را در تاریکی نبوسد

ادب : یعنی کمک به یک خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به کمک احتیاج نداشته باشد

ازدواج :قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با کسی است که بیشتر تقلب کند

الکل : مایه گرانبهایی که همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را

اوراقچی : تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند

ایده آل : شوهری که بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند

بزبیار : فلک زده ای که زنش زشت و کلفتش بیریخت باشد

بوسه : تصادفی که فقط یک سیلی به آدم ضرر می زند

بیست سالگی : دورانی که پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر

خوش بین : مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی کند گوشی را خواهد گذاشت

دوران تجرد : دورانی که معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود

رفیق : کسی که همیشه به شما مقروض است

زوج ایده آل :شوهر کر و زن لال

مرد مجرد : کسی که هنوز عیوبی دارد که خود نمی داند هالو : شوهری که دستکش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

بچه قورباغه و کرم

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند 
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... 
...و عاشق هم شدند. 
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، 
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.. 
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» 
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» 
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.» 
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. 
درست مثل هوا که تغییر می کند. 
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. 
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» 
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم... 
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» 
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. 
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» 
بچه قورباغه گفت قول می دهم. 
ولی مثل عوض شدن فصل ها، 
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، 
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. 
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» 
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... 
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» 
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... 
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» 
  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. 
درست مثل دنیا که تغییر می کند. 
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، 
او دم نداشت. 
  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» 
 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» 
  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.» 
 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. 
  یک شب گرم و مهتابی، 
کرم از خواب بیدار شد.. 
آسمان عوض شده بود، 
درخت ها عوض شده بودند 
همه چیز عوض شده بود... 
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. 
 بال هایش را خشک کرد. 
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. 
آنجا که درخت بید به آب می رسد، 
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. 
 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...» 
  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» 
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، 
و درسته قورتش داد. 
     و حالا قورباغه آنجا منتظر است... 
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند.... 
...نمی داند که کجا رفته. 
  
 جی آنه ویلیس


از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد 

حماقت انسانها

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!

 

دو چیز را پایانی نیست ، یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان .  آلبرت انیشتین

قبل از هر کار جدیدی باید.......اندیشه کرد

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

 

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

  گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم”

جدید از کلاغ و روباه ! ...

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم !

اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.

روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم

کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.

کلاغ گفت : بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت : بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد و گفت : بی شعور ، این چی بود؟

کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد